مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
392
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آلوده گشت و ندانستم كه او چيست . دست خود را با شلوار پاك كردم . دوباره دست بدان سوى بردم . دستم بكشتهء برآمد . گفتم : سبحان اللّه . اين چه حيلتى است كه من گرفتار شدم ؟ پس از آن در زاويهاى از زاويههاى گرمابه پنهان شدم . ناگاه والى بدر گرمابه بايستاد و گفت : در اين مكان داخل شويد و جستجو كنيد . دو تن از خادمان با مشعلهاى خود بگرمابه اندر شدند . من از بيم در پشت ديوارى پنهان شدم . بروشنى مشعلها در آن كشته تامل كردم . دختركى ديدم كه روى او مانند آفتاب و سر او در طرفى و تنش در طرفى ديگر است و جامهاى گرانقيمت دربر دارد . من چون او را بديدم ، لرزه بر اندامم بيفتاد . آنگاه والى ، خود بگرمابه درآمد و گفت : اطراف گرمابه بگرديد و زاويههاى او را جستجو كنيد . خادمان بسوى مكانى كه من در آنجا بودم ، بيامدند . يكى از ايشان مرا ديده ، بسوى من آمد و در دست او كاردى به مقدار نصف ذراع بود . چون به من نزديك شد ، گفت : آفرين بر تو اى پسر خوبروى ، و اين كشته را از براى چه كشتهاى ؟ من گفتم : به خدا سوگند من او را نكشتهام و كشندهء او را نشناسم و بدين مكان نيامدهام مگر از بيم شما . پس قصهء خود بر وى فروخواندم و به او گفتم : ترا به خدا سوگند مىدهم كه ستم بر من روا مدار . كه من بخويشتن مشغولم . او را دل به من سوخت . مرا گرفته ، پيش والى برد . والى چون دست خونين مرا بديد ، گفت : اين حالت حاجت بگواه ندارد . گردن او را بزنيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، والى به كشتن من دستور داد . و چون من اين بشنيدم ، سخت بگريستم و سرشك از ديده روان ساخته ، اين دو بيت برخواندم : آه از اين زندگى ناخوش من * وز دل و خاطر مشوش من